+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی
|
دلم گرفته..
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن
بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
ناامید
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی
|
چه خوش باشد بعد از روزگاری امــیـدی رســد بـه امــیـد واری
از آن بـهـتـر واز آن خـوش تـر وقــتـی رســد یــاری بـه یــاری
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی
|
وقتی عاشق زندگی هستيد
از ديد يک عاشق به دنيا نگاه می کنيد.
وقتی با ديد عشق همه چيز را بنگريد،
متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،
و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتی شده،
عشق را در همه چيز جستجو می کنيد
<< باربارا >>

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم،
پيش از آنكه پرده فرو افتد،
پيش از پژمردن آخرين گل،
برآنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم،
برآنم كه باشـم...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی
|