تبليغاتX
مقالات کلیدی

مقالات کلیدی

نخواستم

هرگز نخواستم که تو رو...با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم ....یه لحظه ...صحبت کنم
هرگز نخواستم که ...به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی ...به تو جسارت بکنم
انقدرظریفی ...که با یک ...نگاه هرزه می شکنی
اما تو خلوت خودم... تنها فقط ... مال منی
ترسم اینه ...که روتنت.. جای نگاهم بمونه
یاروی تیشه چشات ...غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده
مثل خواب
حتی با بوسه می شکنی
شکل همه آرزوهام
تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچکس
مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام
حقیر لایق تو نیست

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

عاشقانه پر کشیدن

گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند !!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

زندگی

 
     
 زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه
 درون یک دستم , تمام پوچی های زندگی ام
 و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگی خودم
در این بازی وقتی برنده ام که , خودم
 دستی که درون آن گل است را ,
 پیشکش کسی کنم که
 روبروی من , به انتظار , ایستاده است .
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

دیوانه

ديوانه

يكي  ديوانه اي آتش  بر افروخت          در آن  هنگامه   جان  خويش  را سوخت

همه  خاكسترش   را باد  مي برد               وجودش   را  جهان   از ياد مي برد

تو همچون   آتشي  اي  عشق   جانسوز           من آن ديوانه  مرد  آتش  افروز

من  آن  ديوانه  آتش  پرستم                  در  اين آتش  خوشم   تا  زنده  هستم

بزن  آتش   به  عود  استخوانم                   كه بوي  عشق   برخيزد   ز  جانم

خوشم    با  اين چنين   ديوانگي ها              كه مي خندم  به آن   فرزانگی ها 

لهيبي   همچو  آه  تيره روزان               بساز  اي  عشق  و جانم  را  بسوزان

بيا  آتش  بزن   خاكسترم كن                          مسم  در بوته هستي  زرم كن

                                                                        فريدون مشيری 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

لالایی

عشق لالایی بارون تو شباست     نم نم بارونه پشت شیشه هاست

لحظه شبنم و برگ گل یاس          لحظه رهایی پرندهاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

قسمت

حال

می خواهم برای تو

خودم را قسمت کنم

 

 تا بیشتر نگاهت کنم

 و بیشتر نگاهم کنی

 

 و بیشتر که دلت تنگ شد ...

 سهم خودت را ببری !

 

 می خواهم که ... 
  آنقدر خودم را قسمت کنم

 

 

تا همه بگویند

خدا من را قسمت تو کرد ...!

 

 

       

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

عشق .....

 

عشق يعنی نگاهی در آينه

عشق يعنی نگاهی در آينه

عشق يعنی دو گل در بيابان

عشق يعنی دو گل در بيابان

عشق يعنی مهتاب در تاريکی

مهتاب در تاریکی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

امیدوارم خوشتون بیاد .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

مجال

نگو که نمی آيی

بگذار

انتظار سبز بماند

در باغ خاطراتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

تو را ....

تو را من چشم در راهم

 شباهنگام

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

انتظار

به انتظار تصوير تو

اين دفتر خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

در عزای دوری تو

و من در عزای دوری تو آسمان گردم

چنان چکاوک نالان هماره پر دردم

به جرم تب عاشقی نگو که گرمم من

که بی صدای نفسهای تو سردم

چه روزها که با خيال تو خوش بودم

چه شبها که با سايه ات عاشقی کردم

کنون بدون بودن دستت ای عاشق

ز صحنه دفتر عشاق من طردم

نبين که خون سرخ می چکد از قلبم

ز عشق تو مجنون شده دل زردم

بيا و انتظار چشم مرا بربا

که در نبود زمستانی تو من گردم

بيا و باز هم محرم صدايم باش

که من حضور را با تو زندگی کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

پرنسس من

و تو اي پرنس من

آنگاه که بر پشت اسبت

قدم بر سبزه زاران گذاشتي

و خنکاي نسيم صبحگاهي

صورتت را بوسيد

آن روز را به ياد بياور

که سر بر شانه ام نهاده

و گريستي

همان روز که من عاشق شدم

تو اي پرنس من

هر گاه در امتداد رودخانه سربي زندگي

سالها را در نورديدي

و به انتهاي راه

به درياي سياه شب رسيدي

و دست در دست فرشته مرگ نهادي

به سراغم بيا

بدان که همراهت مي آيم

تا ساحل آخرت

به شرافتم قسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  |