تمناي عاشق
تمنای عاشق
آن را که جفا جوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
ما را، ز توغیر از تو تمنّایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست
تمنای عاشق
آن را که جفا جوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
ما را، ز توغیر از تو تمنّایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست

![]()
The world is changing right before me
Reminding me thinks will not
Always be this way
No matter the loneliness I feel
You will hold me again
I will be okay ![]()
![]()
When I am in darkness
When you awake
I am just laying my head down
Upon the soft pillow below me ![]()

![]()
One thing we both do at the same time
Whether day or night
Asleep or awake
When you think of me
I am always?always
Thinking of you.
I wish you were here ![]()
مرام فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما
مرام صفا فقط صفاي مورچه که هر وقت گريه کرد هيچکس اشکش نديد
رفيق فقط کلاغ نه بخاطر سياهيش به خاطر يه رنگيش
معرفت فقط معرفت کرم نه به خاطر کرم بودنش به خاطر خاکي بودنش
يه رنگي فقط يه رنگي ديوار که هرچي مردو نا مرده بهش تکيه ميدن
نامردارو خيلي دوست دارم چون اگه نباشن مردا مشخص نمي شن

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد
و آن را با عشق به دل پيوند زد
مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد
و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت
مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.
تا خدا هست که هميشه هست
دل به دست غم و نا اميدی مسپار
تا خدا هست که هرگز نميرد
در هيچ شرايطی خود را بيچاره مسپار
ای آنکه گشاينده هر بند تويی
اين عزت من بس که خداوند تويی
امشب مي خواهم از تو بنويسم
و چه سخت است نانوشته ها را نوشتن
واژه هاي بي حرف ؛ بي صدا
بالا تر از محبت را چه مي خوانند؟
رها تر از عشق را چه مي نامند؟
مي خواهم دنيايي بسازم به نام تو
و در آن بردارم فاصله را
حذف كنم غربت را
چشم ها بي پايان
همه بر مفرش فيروزه ز تو بنويسند
تو را اي شاه كليد واژه هاي آسماني
تو را چگونه بستايم؟

غنچه خنديد ولی باغ به اين خنده گريست
غنچه آنروز ندانست که اين گريه ز چيست!!!
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل
گريه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گريست
باغبان آمد و يک يک همه ی گلها را چيد
باغ عريان شد و ديدند که از گل خالی ست
باغ پرسيد چه سودی بری از چيدن گل؟!!
گفت: پژمردگی اش را نتوانم نگريست
من اگر از روی هر شاخه نچينم گل را
چه به گلزار و چه گلدان، دگر عمرش فانی ست
همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گياه
اين چنين است همه کاره جهان تا باقی ست!!!
گريه ی باغ از آن بود که او ميدانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نيست!!!
رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود
ميرود عمر، ولی خنده به لب بايد زيست!!!

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
وقتی آدم تنها میشه وقتی تو جمع منها میشه
وقتی میگن دوست داریم اما ریا رسوا میشه
وقتی چشات منتظرن که این خدا پیدا میشه
وقتی محبت میکنی جواب میده اون با تیشه
آب نمیدن خشک میکنن ساقهء گل رو با ریشه
قیچیه باغبونی آخه همدم گلها نمیشه
چقدر تفاوت میکنه دنیای سنگی با شیشه
لطافتا با سنگدلی یواش یواش عوض میشه
فقط تو رویا میمونه شب سیاه مهتابی شه
وقتی درخت توی بهار از خواب غفلت پا میشه
شکوفه بارون میکنه امید داره بهاری شه
خدا چرا امید میدی وقتی که باز خزون میشه
مي رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش اين چه شيون است ؟
ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر ولي
تو مي روي به حجله ومن مي روم به گور ![]()
![]()
![]()

روي برگ نوشتم دوستت دارم ![]()
بسم رب العشاق
آخه من هيچي ندارم كه نثارت بكنم
تا فداي چشماي مثل بهارت بكنم
مي درخشي مثل يه تيكه جواهر توي جمع
من مي ترسم عاقبت ، يه روز قمارت بكنم
من مثل شباي بي ستاره سرد و خاليم
خب مي ترسم جاي عشق ، قصه و رؤيا بكنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستي ، نمي خوام
منه بي نشون تو رو نشونه دارت بكنم
تو كه بيقرار ديدن شب و ستاره اي
واسه ديدن ستاره بي قرارت بكنم
مثل دريا بيقراري ، نمي توني بموني
من چرا مثل يه بركه موندگارت بكنم
تو بگو خودت بگو ، با تو بمونم يا برم
آخه من نمي خوام كه تو رو غصه دارت بكنم
تقديم به ديونه ي خودم
پلکي به هم زد و به نگاهش ادامه داد
آهي کشيد و بعد به آهش ادامه داد
بر روي کاغذي که دلش را کشيده بود
راهي کشيد و بعد به راهش ادامه داد
***
گه گاه نسيم زنگ زنگي مي زد
آهسته به شيشه ريزه سنگي مي زد
من بودم و شعر بود و تنهايي و تو
باران چه پيانوي قشنگي مي زد
***
با تور دلم زود تو را مي گيرم
از خاطره ي رود تو را مي گيرم
اي ماهي آب هاي روشن ! اي عشق
از آب گل آلود تو را مي گيرم
سلام.امیدوارم خوشتون بیاد .نظر یادتون نره
مبهوت سایه هایم
از خویشتن رهایم
من می نخوردم و لیک
مجنون کوچه هایم
باید رهیدن آموخت
باید پریدن آموخت
باید سوای مردم
پروانه بودن آموخت
عاشق وفا ندارد
این دل جفا ندارد
عمریست بی ریایم
سیرت صفا ندارد
اینجاست عرش ایزد
اینجاست رحم ریزد
عمریست بر درم من
اینجاست عشق خیزد
![]()
![]()
![]()
![]()