تبليغاتX
مقالات کلیدی

مقالات کلیدی

تمناي عاشق

Image hosting by TinyPic

 

تمنای عاشق
آن را که جفا جوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
ما را، ز توغیر از تو تمنّایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

باغ سرمدي

بـــوی گـل باغ سرمدی می آید احیاگر دین احمدی می آید
در سراگرت هوای دین می باشد مژده که گل محمدی می آید
برخیز وبساط شادی اش برپاکن محبوب دل ودیده یقین می آید
قرآن کریم می دهد مژده به ما آماده شوید حامی دین می آید
آنجا که " نرید ان نمن" می گوید یعنی که امام راستین می آید
هادی! زچه افسرده وغمگین هستی؟ ناجی همه خلق زمین می آید

:::گل نرگس***:::عج***
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

I LOVE YOU

Click Here To Join PcWorld

Click Here To Join PcWorld
The world is changing right before me
Reminding me thinks will not
Always be this way
No matter the loneliness I feel
You will hold me again
I will be okay

Click Here To Join PcWorld
Click
Here To Join PcWorld

Click Here To Join PcWorld
When I am in darkness
When you awake
I am just laying my head down
Upon the soft pillow below me
Click Here To Join PcWorld
Click Here To Join PcWorld
Click Here To Join PcWorld
One thing we both do at the same time
Whether day or night
Asleep or awake
When you think of me
I am always?always
Thinking of you.
I wish you were here
Click Here To Join PcWorld

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

مرام

مرام فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما 

 مرام صفا فقط صفاي مورچه که هر وقت گريه کرد هيچکس اشکش نديد

 رفيق فقط کلاغ نه بخاطر سياهيش به خاطر يه رنگيش

 معرفت فقط معرفت کرم نه به خاطر کرم بودنش به خاطر خاکي بودنش

  يه رنگي فقط يه رنگي ديوار که هرچي مردو نا مرده بهش تکيه ميدن

نامردارو خيلي دوست دارم چون اگه نباشن مردا مشخص نمي شن

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

سكوت

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد

 و آن را با عشق به دل پيوند زد

مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد

و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت

مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

خدا .........

تا خدا هست که هميشه هست

دل به دست غم و نا اميدی مسپار

تا خدا هست که هرگز نميرد

در هيچ شرايطی خود را بيچاره مسپار

ای آنکه گشاينده هر بند تويی

اين عزت من بس که خداوند تويی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

می خواهم از تو بنويسم...

امشب مي خواهم از تو بنويسم
و چه سخت است نانوشته ها را نوشتن
واژه هاي بي حرف ؛ بي صدا
بالا تر از محبت را چه مي خوانند؟
رها تر از عشق را چه مي نامند؟
مي خواهم دنيايي بسازم به نام تو
و در آن بردارم فاصله را
حذف كنم غربت را
چشم ها بي پايان
همه بر مفرش فيروزه ز تو بنويسند
تو را اي شاه كليد واژه هاي آسماني

تو را چگونه بستايم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

گذر عمر

غنچه خنديد ولی باغ به اين خنده گريست

غنچه آنروز ندانست که اين گريه ز چيست!!!

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل

گريه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گريست

باغبان آمد و يک يک همه ی گلها را چيد

باغ عريان شد و ديدند که از گل خالی ست

باغ پرسيد چه سودی بری از چيدن گل؟!!

گفت: پژمردگی اش را نتوانم نگريست

من اگر از روی هر شاخه نچينم گل را

چه به گلزار و چه گلدان، دگر عمرش فانی ست

همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گياه

اين چنين است همه کاره جهان تا باقی ست!!!

گريه ی باغ از آن بود که او ميدانست

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نيست!!!

رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود

ميرود عمر، ولی خنده به لب بايد زيست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

غزل دلتنگي

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


از قیصر امین پور


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

آدما


وقتی آدم تنها میشه              وقتی تو جمع منها میشه
 
وقتی میگن دوست داریم        اما ریا رسوا میشه
 
وقتی چشات منتظرن            که این خدا پیدا میشه
 
وقتی محبت میکنی              جواب میده اون با تیشه
 
آب نمیدن خشک میکنن         ساقهء گل رو با ریشه
 
قیچیه باغبونی آخه               همدم گلها نمیشه
 
چقدر تفاوت میکنه               دنیای سنگی با شیشه
 
لطافتا با سنگدلی                 یواش یواش عوض میشه
 
فقط تو رویا میمونه             شب سیاه مهتابی شه
 
وقتی درخت توی بهار          از خواب غفلت پا میشه
 
شکوفه بارون میکنه            امید داره بهاری شه
 
خدا چرا امید میدی             وقتی که باز خزون میشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

مرگ روز

مي رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
 دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
 خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
 چون من بخند خرم و خوش اين چه شيون است ؟
 ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر ولي
 تو مي روي به حجله ومن مي روم به گور
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

روي برگ .....

روي برگ نوشتم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

خودش....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

آرام

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت  را ندارم ......
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است  
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است  
من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد .....
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان
روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم 
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند 
نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم   
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :
دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

الهي

الهی !
            راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر.
الهی !
         چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است .
الهی !
         علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است، ای علم محض و نور مطلق، بر حیرتم بیفزا  !
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

شكست دادن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

چشم سياه

پلکي به هم زد و به نگاهش ادامه داد
آهي کشيد و بعد به آهش ادامه داد
 بر روي کاغذي که دلش را کشيده بود
راهي کشيد و بعد به راهش ادامه داد
               
            
       ***                   
گه گاه نسيم زنگ زنگي مي زد
آهسته به شيشه ريزه سنگي مي زد
من بودم و شعر بود و تنهايي و تو
باران چه پيانوي قشنگي مي زد

 
             
***             
با تور دلم زود تو را مي گيرم
از خاطره ي رود تو را مي گيرم
اي ماهي آب هاي روشن ! اي عشق
از آب گل آلود تو را مي گيرم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

بازیکنان فوتبال به همراه خانمهاشون

 
 
Taraneh ha groups
Taraneh ha groups
Rafael-Sylvie van der Vaart
 
 
 
Taraneh ha groups
Kaka-Caroline Celico
 
 
 
Taraneh ha groups
Kaka-Caroline Celico
 
 
Taraneh ha groups
Ronaldo-Raica Oliveira
 
 
 
Taraneh ha groups
Wayne Rooney's girlfriend
 
 
Taraneh ha groups
Roque Santa Cruz and Giselle pose
 
 
Taraneh ha groups
Az Chap Be Rast :
Pamela Diaz Gf Manuel Neira
Alena Seredova Gf Gigi Buffun
Raica Oliveira Gf Ronaldo
 
Taraneh ha groupsTaraneh ha groups 
Raica Oliveira & Ronaldo
 
 
Taraneh ha groups
Figo & Helene (Porn Star +21)
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

سایه من

سلام.امیدوارم خوشتون بیاد .نظر یادتون نره
 
مبهوت سایه هایم
از خویشتن رهایم
من می نخوردم و لیک
مجنون کوچه هایم
باید رهیدن آموخت
باید پریدن آموخت
باید سوای مردم
پروانه بودن آموخت
عاشق وفا ندارد
این دل جفا ندارد
عمریست بی ریایم
سیرت صفا ندارد
اینجاست عرش ایزد
اینجاست رحم ریزد
عمریست بر درم من
اینجاست عشق خیزد


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  |