تبليغاتX
مقالات کلیدی

مقالات کلیدی

آینده

چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟
1- بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم.
2- قبل از انجام هر كاري درباره آن خوب فكر كنيم. يك لحظه بي دقتي سال ها پشيماني و اندوه را به همراه مي آورد.
3- در جست و جوي زيبائي موجود در زندگي ، طبيعت و مردم باشيم.
4- سپاسگزار دارائي هاي مادي خود ، مردم و لحظاتي كه سپري مي شوند ، باشيم.
5- تمام سعي و تلاش خود را براي بوجود آوردن سرگرمي هاي مفيد به كار گيريم. اين راه بهترين روش براي بوجود آوردن رشته هاي محبت بين ديگران و خودمان است و خاطرات زيبائي را ترسيم مي نمايد.
6- زماني را به خود اختصاص دهيم و كاري را انجام دهيم كه ار آن لذت مي بريم و هيچ گونه احساس گناهي از انجام دادن آن نداشته باشيم.
7- ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است.
8- ديگران را ببخشيم ، زيرا دلخور بودن از ديگران بيشتر خود ما را مي آزارد.
9- ذهن خودمان را براي ديده هاي جديد آماده كنيم و از سعي و تلاش نترسيم.
10- در ذهن خود برنامه هايي را تصور كنيم و به سوي چيزي كه مي خواهيم ، حركت كنيم
فرستنده : حيدر محمدي
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

بدون شرح

فرستنده: فاطمه حسيني
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

جک

جک
يارو سوار آسانسور ميشه، ميبينه نوشته‌: ظرفيت 12 نفر. باخودش ميگه: عجب بدبختيه‌ها! حالا 11 نفر ديگه از كجا بيارم؟!!!
فرستنده: ناشناس
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

درس زندگي برگرفته از مطالب جالب
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."
فرستنده : اکبر همتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

جزيره
در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
((زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است))
فرستنده :ميترا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

بدون شرح

فرستنده:حسن تراکتور 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

يک جمله
چه ز ندگي فوق العاده اي داشتم ، کاش اين را زودتر فهميده بودم.(کولت)
فرستنده : علي رضايي
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

بدون شرح

فرستنده: برو بچ تاسیساتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 



فرستنده: صنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

اي کاش....
دوست ندارم به كسي بخندم كه دلم بهش نمي خنده ... دوست ندارم محبت كسي رو قبول كنم كه محبتش به دلم نمي شينه ... چرا ما آدما وقتي از كسي خوشمون نمي ياد تا جايي كه دوست داريم سر به تنش نباشه با اين حال اداي دوستي در مياريم ؟؟؟ شايد م يادمون ميره كه محبت از نگاه آدما پيداست نه از زبون !!! شايد زبونت به من بگه منو دوستم داري ولي احساست و نگاهت به من ميگه ايكاش نبودي ...جاي خاليت بهتر بود.... خدايا كمكم كن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهري و نه گفتاري ! خدايا كمكم كن دل و زبونم هميشه باهم باشه ! ايكاش دلهامون رو پاك كنيم ..از كينه ...از حسادت ... ايكاش ...
فرستنده: هستي
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

جک
يارو داشت تو خيابون راه ميرفت يهو يکي از پشت ميزنه تو سرش . برميگرده ميگه ببينم جدي زدي يا شوخي؟! يارو ميگه جدي زدم . اونم ميگه خيالم راحت شد چون من اصلا از شوخي خوشم نمياد.
فرستنده: اکبر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

شما همان چيزي هستيد که فکر مي کنيد
شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد و در عين حال مي توانيد نيازهايتان را نيز احساس كنيد. پس هدفي والا براي خود تعيين كنيد و در راه تحقق آن نهايت تلاشتان را به كار ببنديد. تمامي احساسات، عقايد و دانش ما به افكار دروني مان ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ بستگي دارد و چه بدانيم يا ندانيم تحت كنترل هستيم و مي توانيم مثبت يا منفي، مشتاق يا بي تفاوت، فعال يا غيرفعال باشيم. بزرگ ترين فرق بين مردم، رفتار و طرز برخورد آنان است. براي برخي، يادگيري لذتبخش و هيجان انگيز است، براي ديگران سخت و خسته كننده و براي بسياري ديگر، يادگيري فقط كاري ضروري براي پيدا كردن شغلي مناسب محسوب مي شود. رفتارها و طرز برخورد ما در حال حاضر عادت ناميده مي شود كه به علت دريافت بازخورد از طرف والدين، دوستان، جامعه و خودمان شكل مي گيرد و در واقع تصويري است از ما وجهان ما. اين رفتارها غالباً به وسيله گفتگوي دروني كه مرتباً با خود ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ داريم، تقويت مي شوند. در واقع اولين گام براي تغييررفتار، تغيير گفتگوي دروني ماست. يكي از روش هاي تغيير عبارت است از تعهد، كنترل وچالش.
فرستنده: مژگان تبسم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

يک جمله
يك حكيم سعي ندارد چيزي را نفي يا اثبات كند ، بلكه مي خواهد حقيقت را بيابد .
فرستنده: اکبر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

بدون شرح

فرستنده:آرش بایندوریان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

بدون شرح
 
فرستنده : اکبر همتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

يک دعا بر گرفته از کلوب خدا تنها يار من
خدايا به بي حالا ،حال بده . به بي عقلا ، عقل بده. به بي کارا، کار بده . به بي پولا ،پول بده . به بي ايمانا ،ايمان بده. به بي نورا ، نور بده.
فرستنده : دوست عزیزم آرش 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  | 

فوايد پاره آجر
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !
فرستنده: همتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط اکبر همتی  |